چه فرصت یگانه ای است عمر ما
برای اندکی گریستن!
بیارهاکنیم
قصه ی غروب افتاب را
که این منو توایم
ما فقط
غروب می کنیم
در کرانه هایِ زیستن...
نظرات شما عزیزان:
به خدا عاشقتم 
ساعت17:28---7 خرداد 1391
من می روم اما به او بگویید دوستش دارم
به او که تنش بوی گلهای سرخ را میدهد
به او که با جادوی کلامش زیباترین لغات را شناختم
به او که لحن صدایش دلپذیرترین آهنگ است
به او که نگاهش به گرمییه آفتاب و لبانش به سرخیه شقایق ودلش به زلالییه باران است
به او که برای من مینویسد
مینویسد از باران
از شبنم
از گرمای عشق
من می روم اما به او بگویید دوستش دارم
به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من درآن غرق شده
به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نور و شعرو ترانه برد
و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد
من می روم اما به او بگویید دوستش دارم
به او که صدای پایش را میشنوم
به او که لحن کلامش را میشناسم
به او که عمق نگاهش را میفهمم
به او که
من می روم اما به او بگویید دوستش دارم
به او که گل همیشه بهارمن است
به او که قشنگترین بهانه برای بودن من است
وبه او که عشق جاودانه من است
پاسخ:خیلی خیلی زیبا بود ممنونم
محمود 
ساعت20:16---5 خرداد 1391
با عرض سلام و آرزوی موفقییت برای شما ؛ از اینکه قابل دونستید و به من سر زدید سپاسگذارم , وب خوبی دارید ولی ای کاش فونت مطالبتون رو درشت تر میکردید
پاسخ:ممنونم راستش یه بار امتحان کردم فونتشو بزرگتر کردم ولی از زیبایی قالبش کم میکنه به نظر من البته!